31 ماهگی یکی یکدونه من
امروز که از خواب پاشدم حال و هوای دیگه ایی داشتم منتظر بودم که چشمهای قششنگت رو باز کنی و بپرم بغلت و بگم ولیعهد مامان 31 ماهگیت مبارک
بلند شدم و دست و صورتم و شستم دیدم که هنوز چشمهای قشنگت تو خوابه
کمی تو وایبر رفتم و سرم رو گرم کردم و چایی رو اماده کردم . دیدم صدای قدمهای پاهات تو اتاق پیچیده
لیوان رو رو میز گذاشتم و بدو بدو اومدم بغلت کردم و فشارت دادم با اون زبون قشنگت گفتی good morning بلند گفتم ولیعهد من امروز میدونی چه روزی هست امروز 31 ماهگیت هست 31 ماهه که باهم داریم زندگی میکنیم 31 ماه که دارم روز و شب نفسهات تو بو میکنم با وجود تو من خوشبختیم چند برابر شده
امروز روز تولد مامان رفعت (مامان خودم ) هم هست و ما روز قبلش براش کیک درست کردیم و راهی خونه مانی شدیم



به مامانم میگه مانی نفعت (رفعت )

ماشینهای رادوینم روزی 10 بار توسط رادوین شسته میشن و خشک میشن

امروز صبح به من گفت مامان میمینا یه تونیا دوسد دالم . (یه دنیا دوستت دارم )
به رادوین گفتم که اقا رادوینم چرا اتاقت اینقدر اشفته هست
اتاقت رو باید تمیز کنی . سریع گفت میمینا خانوم ایجا اتاق منه و تخته خودمه
منم کمی فکر کردم و دیدم رادوین راست میگه واقعا متحیر بودم از این جواب دادنش 

نکته های کلاس رو دارم دسته بندی و جمع اوری میکنه چکیده اش رو براتون تو پست بعدی مینویسم .


31 ماهگی یکی یکدونه من 













